درباره وبلاگ
پریسا

نويسندگان
RSS Feed
ابزار پرش به بالا

تعبیر خواب آنلاین

 پخش زنده حرم 
به نام او...
٢٥ شهریور ۱۳٩٢ :: ۳:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پریسا      

به این میگن شجاعت....تشویق

در یکی از دبیرستان های تهران , هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان , به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که :

" شجاعت یعنی چه ؟ "

محصلی در توضیح این موضوع فقط نوشته بود : " شجاعت یعنی این. " و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده و رفته بود!

اما برگه ی آن جوان , دست به دست بین دبیران گشته و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه ی سفید او نمره ی 20 دادند.

فکر می کنید آن دانش آموز چه کسی می توانست باشد؟

.

.

.

" دکتر علی شریعتی "

 

منبع:کتاب من,منم؟!

مترجم وگردآور:امیررضا آرمیون



موضوع مطلب :
٢٥ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پریسا      

سلام دوستای خوبم.... مژه

تولد امام رضا (ع) رو به همگی شما و همه ی مسلمانان تبریک میگم....قلب

امام رضا (ع) می فرماید : توکل آن است که انسان جز از خدا نترسد.



موضوع مطلب :
٢٠ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : پریسا      

روزی حضرت موسی(علیه السلام) رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش در خواست نمود:

بارالها, می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد:صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد, او بدترین بنده ی من است.

حضرت موسی صبح زود به در ورودی شهر رفت.پدری با فرزندش , اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند.

حضرت موسی پیش خود گفت: این بیچاره خبر ندارد که بدترین خلق خداست.

پس از بازگشت , رو به درگاه خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش, عرضه داشت: بارالها, حال می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: آخر شب به در ورودی شهر برو.آخرین نفری که وارد شهر شود, او بهترین بنده ی من است.

هنگامی که شب شد, حضرت موسی به در ورودی شهر رفت...

دید آخرین نفری که از در شهر وارد شد, همان پدر با فرزندش است! رو به درگاه خداوند, با تعجب و درماندگی عرضه داشت: خداوندا! چگونه ممکن است بدترین وبهترین بنده ات یک نفر باشد؟!

ندا آمد:

ای موسی, این بنده که صبح هنگام می خواست با فرزندش از در ورودی شهر خارج شود, بدترین بنده ی من بود.اما... هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد, از پدرش پرسید: بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟

پدر گفت: زمین.

فرزند پرسید: بزرگتر از زمین چیست؟

پدر پاسخ داد: آسمان ها.

فرزند پرسید: بزرگ تر از آسمان ها چیست؟

پدر درحالی که به فرزندش نگاه می کرد, اشک از دیدگانش جاری شد وگفت: فرزندم.گناهان پدرت, از آسمان ها نیز بزرگ تر است.

فرزند پرسید: پدر! بزرگ تر از گناهان تو چیست؟

پدر که دیگر طاقتش تمام شده بود , به ناگاه بغضش ترکید و گفت: عزیزم , مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست , بزرگ تر و عظیم تر است.

 

هرگاه آدمی گامی به سوی خدا بردارد , خدا بیش از تعداد سنگ ریزه های جهان به سوی او گام بر می دارد.

                                                                                              شاکتی گواین

منبع:کتاب من,منم؟!

مترجم وگردآور:امیررضا آرمیون



موضوع مطلب :
۱۸ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پریسا      

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند, یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت تفریحی رفتند!

زمانی که از مسافرت برگشتند, متوجه شدند درمورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند ودر حقیقت یک روز دیرتر رسیدند.بنابراین تصمیم گرفتند پیش استاد خود بروند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استادشان گفتند: ما به مسافرت رفته بودیم که در راه بازگشت, لاستیک ماشین مان پنچر شد و از آنجایی که لاستیک زاپاس همراه نداشتیم,مدت زیادی طول کشید تا ماشینی را پیدا کنیم و از او کمک بگیریم. به همین دلیل دیر وقت به خانه رسیدیم.

استاد با کمی مکث پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند!

فردای آن روز ,هر چهار دانشجو به دانشگاه رفتند و استاد هر کدام از آنها را به یک اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ,ورقه ی امتحانی داد و از آنها خواست که شروع کنند.

اولین مسئله که 5 نمره داشت, سوال خیلی آسانی بود و آنها به راحتی به آن پاسخ دادند.سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال آخر که 95 نمره داشت پاسخ دهند!

سوال این بود : " کدام یک از چهار لاستیک ماشین تان پنچر شده بود ؟ "

 

منبع:کتاب من,منم؟!

مترجم وگردآور:امیررضا آرمیون



موضوع مطلب :
۱٧ شهریور ۱۳٩٢ :: ٧:٠٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پریسا      

دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم , بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند.تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند , ابتدا و انتهای کلاس , که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی. هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود.هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود , حتی اگر نصف کلاس غایب بودند , جناب مجنون می گفت :"استاد همه حاضرند!" و بالعکس , اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس , می گفت: "استاد امروز همه غایبند, هیچ کس نیامده! "

در اواخر دوران تحصیل , با هم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند. امروز خبر دار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است:

"هیچ کس زنده نیست... همه مردند."

 

آمده ام تا گلی را پیشکشت کنم, اما تو لایق همه ی باغ منی;باغ من از آن تو باد.

                                                                                       رابیندرانات تاگور

 

منبع:کتاب من,منم؟!

مترجم وگردآور:امیررضا آرمیون



موضوع مطلب :
۱٦ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پریسا      

خوردن غصه هم حرام است

و خوردن هیچ چیز مثل خوردن غصه حرام نیست

اگر ما فهمیدیم که جهان دار عالم اوست

دیگر چه غصه ای باید بخوریم؟؟؟

 

                                     " دکتر الهی قمشه ای"



موضوع مطلب :
۱٦ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پریسا      

مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد

اعمالت را نیز ممکن است فراموش کنند

اما...

آنها هرگز احساسی را که به واسطه ی تو, به آن دست یافته اند , از یاد نخواهند برد

احساس خوب یا بد...



موضوع مطلب :
۱٠ شهریور ۱۳٩٢ :: ٥:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پریسا      

شهادت امام جعفر صادق (ع) رو به همه ی دوستای خوبم و همه ی مسلمانان تسلیت میگم...

امام صادق(ع) می فرماید: خدا را هنگام شادی و سختی سپاس گزار باش.

امام صادق(ع) می فرماید: حاجت خواستن از مردم موجب سلب عزت و رفتن حیا می شود.

امام صادق(ع) می فرماید: از ما نیست کسی که به رحمت ما ایمان نداشته باشد.

امام صادق(ع) می فرماید: دوستی جهان , سر همه ی لغزش هاست.

امام صادق(ع) می فرماید: به یکدیگر ارمغان فرستید!تا دوست یکدیگر باشید.

امام صادق(ع) می فرماید: سه چیز محبت آور است: دین داری , فروتنی و سخاوتمندی.



موضوع مطلب :
۸ شهریور ۱۳٩٢ :: ۳:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پریسا      

آنگاه که از همه چیز و همه کس ناامید شدی جهتت را به سمت کوهستان تغییر بده

و با تمام وجود فریاد بزن...

آیا امیدی هست ؟؟

قطعا کوهستان به تو جواب خواهد داد :

هست هست هست... نایت اسکیننایت اسکین



موضوع مطلب :
۳ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : پریسا      

به دوستم میگم نمره ها رو زدنا...

میگه : با شماره دانشجویی؟

میگم : پ ن پ با شماره کفش, اونایی هم که دمپایی داشتن رو  مردود کردهنیشخند

مهمون اومده خونمون جلوش پا شدیم ,میگه : بشینید تو رو خدا برای من پا شدید؟؟؟

پ ن پ همینجوری خوشحالیم داریم موج مکزیکی میریم...!!!



موضوع مطلب :