درباره وبلاگ
پریسا

نويسندگان
RSS Feed
ابزار پرش به بالا

تعبیر خواب آنلاین

 پخش زنده حرم 
به نام او...
۱ آبان ۱۳٩٢ :: ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : پریسا      

خداوندا !

از تو خواهش میکنم که مرا ببخشی و بیامرزی

برای هر گناهی که بر من نوشتی , و از آنجا شد که قصد کردم کار خیری برای رضای تو

انجام دهم , لیکن غیر تو نیز در نیتم آمد , و در عملم ریاکاری با اخلاص درآمیخت , یا از

اول , کار برای غیر تو انجام یافت.

و باید بگویم که بسیاری از کارهایم اینگونه است !

منبع:کتاب استغفار برگرفته ازآثارعلامه محمدرضا حکیمی



موضوع مطلب :
٢٤ مهر ۱۳٩٢ :: ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : پریسا      

سلام به همه ی دوستای خوبمقلب

عید همتون مبارک هورا

امیدوارم روزی پر از شادی داشته باشین...

مقیم لندن بود. تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد.راننده بقیه ی پول را که برمی گرداند, 20پنس اضافه تر می دهد!



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :
۱٧ مهر ۱۳٩٢ :: ۱:۱٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پریسا      

روزی مورچه ای دانه ی بزرگی برداشته بود و در بیابان می رفت... از او پرسیدند: کجا میروی؟

او گفت :میخواهم این دانه را برای دوستم ببرم که در شهری دیگر زندگی می کند.

گفتند: چه کار بیهوده ای! تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمیتوانی این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستان و جنگل بگذری تا به او برسی.

مورچه گفت:مهم نیست!همین که من در این مسیر باشم او خودش میفهمد که دوستش دارم...

مهربانی و محبت هرگز تلف نمی شود چرا که حتی اگر برای کسی که در حقش محبت شده فایده ای نداشته باشد لااقل برای شخص مهربان منشا خیر است.

                                                                                             اس.اچ.سیمونز

 

منبع:کتاب من,منم؟!

مترجم وگردآور:امیررضاآرمیون



موضوع مطلب :
۱٢ مهر ۱۳٩٢ :: ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پریسا      

داستان مردی راشنیدم که هرگزنمیشناختم وحتما خودخدا میخواست این داستان رابشنوم!

اورئیس واحدامنیت شرکتی بود که بعدازحادثه ی غم انگیز یازده سپتامبر(که منجر به فروریختن برج های دوقلوی تجارت جهانی درامریکاشد)ازبازماندگان شرکت های دیگردعوت کردتاازفضای دردسترس اداره ی خود آنهاهم استفاده کنند.

اوباصدایی پرازوحشت داستان زنده ماندن این افرادرا که جان سالم به دربرده بودند برای بقیه نقل کرد وهمه ی این داستان ها دریک چیز مشترک بودندوآن اتفاقات کوچک بود.

مدیرشرکت , آن روزنتوانست به موقع سرکارخود حاضرشود چرا که روزاول کودکستان پسرش بود و بایدشخصادرمهدکودک حضورمی یافت.

شخص دیگری بخاطراینکه آن روزنوبتش بود که کیک سرکاربیاورد بخاطرخریدن کیک دیرتر به سرکارخود رسید وزنده مانده بود.

یکی ازخانم هادیرش شده بودچون ساعتش سروقت زنگ نزده بود.

یکی دیگرنتوانست به موقع به اتوبوس برسد.

ودیگری غذاروی لباسش ریخته بود وبه خاطرعوض کردن لباسش تاخیرکرده بود.

اتومبیل یکی هم هرچقدر استارت زده بود روشن نشده بود.

یکی دیگردرست موقع خروج ازمنزل بخاطرجواب دادن به زنگ تلفن مجبورشده بودبرگردد.

یکی دیگر بخاطر تاخیر بچه اش درحاضرشدن نتوانست سروقت درمحل کارخود حاضرشود.یکی دیگرتاکسی گیرش نیامده بود.

وامایکی که مراخیلی تحت تاثیر قرارداده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو که به تازگی خریده بود می پوشد.اومسافت زیادی را باوسایل مختلف طی می کند تا به موقع سرکارخود حاضرشود اماقبل ازاینکه به برج ها برسد متوجه میشود که پاهایش بخاطرکفش های نواش تاول زده.او کناریک داروخانه می ایستدتا یک چسب زخم بخرد وهمین امر سبب زنده ماندنش می شود.

به همین خاطرهروقت درترافیک گیرمی افتم, آسانسوری راازدست می دهم , مجبورم برگردم تاتلفنی راجواب دهم و همه ی چیزهای کوچکی که آزارم می دهد , باخودم فکرمیکنم که اینجا دقیقا همان جایی است که خدا میخواهد من درآن لحظه آنجاباشم.

دفعه ی بعدهم که شماحس کردید صبح تان خوب شروع نشده است, بچه ها درلباس پوشیدن تاخیردارند, نمیتوانید کلیدماشینتان راپیداکنید, باچراغ قرمزمواجه شوید , عصبانی یا افسرده نشوید.بدانیدکه خدا مشغول مواظبت ازشماست ...

لطفا این داستان را برای دوستانتان بخوانید تابدانند که آنهاجایی هستند که خداوند میخواهدباشند.

 

منبع :کتاب من,منم؟!

مترجم وگردآور:امیررضاآرمیون



موضوع مطلب :
۱٠ مهر ۱۳٩٢ :: ۱:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پریسا      

سلام به همه ی دوستای خوبمقلب

چند وقته دوست دارم این پست رو بزارم تا بالاخره امروز گذاشتم...

خوشحال میشم نظراتتون رو بدونملبخند

تعریف شما از خوشبختی چیه ؟؟؟ متفکر



موضوع مطلب :
۸ مهر ۱۳٩٢ :: ٦:۳٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : پریسا      

دو برادر قطعه زمینی از پدر به ارث بردند.ماه ها در مورد نحوه ی تقسیم آن بحث و گفتگو کردند ولی به نتیجه ای نرسیدند.

آن دو سرانجام مشکل خود را با ریش سفید ده درمیان گذاشتند و از او خواستند در تقسیم زمین به آنها کمک کند.

ریش سفید کمی تامل کرد سپس گفت : "شیر یا خط بیاندازید. هر کدام از شما که برنده شد زمین را او تقسیم خواهد کرد."

یکی از برادران گفت:" این که شما می فرمایید, راه حل نیست!ما دوباره به همان جای اول می رسیم."

ریش سفید لبخندی زد و گفت :" نه! این طور نیست; کسی که برنده شیر یا خط شود زمین را تقسیم می کند و دیگری انتخاب می کند که کدام یک را می خواهد."تشویقتشویق

 

منبع:کتاب من,منم؟!

مترجم وگردآور:امیررضا آرمیون



موضوع مطلب :